امروز...

از امروز ،
نامت با من است
با گلی که می چینم
با درختی که برگ برگ فرو می ریزم
با چکامه ای ،
که می نویسم از تو!
ولحظه هایی که مدام
خشاب عوض می کنددر خیل گلوله هایی،
که پروانه وار ،
دل به آتش می زنند.
عشق زخمی من !
آن دم که با خویش برمی آیی و
در خویش می شکنی
آماج هیچ فشنگی با سرخی خون تو
قشنگ نیست!

این گل که بوی تو می دهد
عقل مرا ،
پاره پاره می کند!

 

/ 0 نظر / 32 بازدید